آذر ۰۸، ۱۳۹۳

ره نامه

اى خرد من، تو پروردگار منى مادامى كه در اين كالبد آدمى هستى را ميازمايم و اى وجدان برخواسته از خرد بيدار تو مرا يارى ده تا نيكى را از بدى تميز دهم و آن را گزينم كه پاكى باشد، خوبى باشد، بخشندگى باشد، راستى باشد، مهربانى باشد، جوانمردى باشد، روشنايى باشد و باز دار مرا از آنچه پليدى باشد، زشتى باشد، تاريكى باشد، بى مهرى باشد.

اى پروردگار من. مبادا كه كور دل شوم. مبادا كه انديشه ام در گره تعصب گرفتار شود. مبادا كه دريچه هاى پندارم بسته شوند. مبادا كه هوشيارى را در گروى اهرمن گذارم. 

اى نواى نهفته در دل من. اى نيكو فرشته همراه من. با من بمان و آرام نگير. با من بمان و از من دور مشو. با من بلند سخن گوى و فرياد كن تا مرا باز دارى از زشتى،از آزار، از نامردمى، از دروغ و مرا رهنما شو به داورى راست، به نيكى، به بخشش.

اى خرد من. پروردگار ذهن و تن من. يارى تو را ميخواهم. ترس را از من دور كن تا گستاخ شوم بر نامردمان، كور دلان. آن پليدى پراكننان. مرا نيرو ده كه بايستم پيش روى بى خردان. اهرمنان. تاريك انديشان. و نيرو ده كه يارى دهم مظلومان را، بيچارگان را، درمانده گان را.

اى پروردگار. تو اى جارى در خرد بيدار آدمى. در اين روزگار پر آشوب پر از نامردمى، پر از جنگ، پر از خودخواهى و بى مهرى، پر از پليدى، نا برابرى.ترس. هر گوشه اى پر است از زشتى. من ديدم مردان را افتاده بر خاك. من ديدم كودكى بى سر. من ديدم زنى تا نيم تنه در خاك و مغز بر سنگ. من ديدم مردمانى پر شده از پليدى و تهى از خرد. تهى از مهر. فرشتگانشان گم گشته در اعماق چاه تعصبشان و پروردگارشان اهرمن. و آن مال اندوزان. و آن سياست بازان و مغلطه گران. و آن دسيسه چينان و زور گويان. و آن دروغ زنان. و آن دغل بازان پر نيرنگ...

آذر ۰۵، ۱۳۹۳

مهر ۱۰، ۱۳۹۳

این نفهمی از انسان بودن است



شنیده‌اید که می‌گویند فلانی‌ از درک واقعیات پیرامونش عاجز مانده؟ خوب من هم همان فلانیم که عاجز مانده.این را امروز فهمیدم. وقتی‌ که خواندم ۴۱ بچه دبستانی را در حمص کشته‌اند. البته نه اینکه تلاشم را نکرده باشم که بفهمم، درک کنم، توجیه کنم. مدتهاست که در تلاشم. ولی‌ بیفایده است. من نه درک می‌کنم نه میفهمم نه اصولا ذهنم توانایی تجزیه و تحلیل این چنین چیزها را دارد. کشتن کودکان و بریدن سر زنان و مردان و تیرباران و قتل عام مردم بی‌ دفاع سلاخی کردن آدمها، شاید برای فهمش باید مسلمان شوم آنهم مسلمان واقعی‌. این اسلامیستها در بیشرمی و رذالت و نامردی و جنایت و پستی و کوردلی هیچ مرزی ندارند. البته به خودم ایرادی نمی‌گیرم که نفهم هستم نمیفهمم و این نفهمی از انسان بودن است و نه از نادانی. اصولا ذهنیت من بدین گونه تکامل یافته که نتوانم درک کنم. من یک ایرانیم، جوانمردی را ما هزاران ساله پیش مد کرده ایم. همزیستی‌ را پادشاهان ما در این منطقه بنیاد گذاشته اند. این هم نوعی از تکامل است که من ایرانی‌ نفهمم چرا. شجاعت و دلیری با بی‌رحمی و وحشیگری در تضاد است. سر‌های بریده و بچه‌های ترسیده و زنان به بردگی کشیده و سرزمینهای ویران شده، همه و همه سرگذشت پدران و مادران ما نیز هست از قادسیه تا به امروز



تیر ۰۵، ۱۳۹۳

من ومُلا

گفتم اين ملك كيان را به تو كى داد فلك
گفت همانروز كه ماند چرخ بلندش ز تَرَك

گفتمش آن چه تَرَك بود كه سوخت بوم و برش
گفت كشيد اهرمنى بر در تيسفون سرك

گفتم اين شير كه بر خاكست كنون ايران بود
گفت تنها بود و ما در كمين چو گرگهاى كلك

گفتم همه رنگيم و نگاريم چرا نامى نيست
گفت كه بيشرم ز ننگيد، بهرام نيايد به كمك  

گفتم زين خرقه تزوير تو را ننگى نيست
گفت با خنده كه ضحاك زند مغزها محك

گفتمش تو چرا ديو شدى بر ره هر آزادى
گفت گله كم كن كه تو خود من ببرى همچو خرك

خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

ليلا حاتمى و تفى بر چهره آزادگى هنر ايران


داستان بوسه اى خشك و رسمى بر گونه پيرمرد و اشك ندامت بابت آن بوسه و سرانجام آن بوسه خشك، تفى خيس بود بر چهره جامعه هنر ايران كه اگر نخل و خرس و اسكارى هم نداشته باشد شرم كه دارد. به اين خانم هنرمند بگوييد كه آنها كه تا به امروز به شما و كارتان بها داده اند نه كفن پوشان حزب الله بوده اند و نه دلواپسان راه ولايت چه براى اين قشر شما قبل آن بوسه هم هرز و منحرف و غربزده و خود فروخته و بى دين و فاحشه سينما بوده ايد. حال عذرخواهى و ابراز ندامت شما از اين درندگان پست همان پشت كردن به آنهاييست كه شما را هنرمند مى دانند و اسمشان مردم است. حال آن پير مرد فراموشكار با جاى آن بوسه بى ارزش توهين آميز بر روى گونه اش چه مى كشد بماند. هنرمند مصلحتجو را بگوييد كه آزادگى در هنر خود هنريست كه منفعت نميشناسد. كم نيستند هنرمندان آزاده اى كه از همه چيزشان گذشتند و به اصولشان پايبند ماندند. اى كاش قدرى از سوسن تسليمى ها مى آموختيد كه شما را البته به سختى بتوان لايق شاگردى او دانست. اى كاش زير همان سايه پدرتان مانده بوديد و بيرون نمى آمديد. 



اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۳

دلواپسان ولايت



گويد هر دم كه دلش واپس آزاده گى است
آن روبه كه به گرگش همه وابستگى است
سر و دل در گرو دينفروشان پليد
سانديس خوران اهرمنش بندگى است
بگو اى خر به چه نالى تو كه در مغز تهى 
نيست آن سر كه ز او فهم ز وارستگى است



فروردین ۱۴، ۱۳۹۳

هر ايرانى بايد ٦دلار جريمه بپردازد

" بر اساس رأی دادگاهی در نیویورک، آسمانخراش متعلق به "بنیاد علوی" در محله منهتن این شهر باید فروخته شود. عواید حاصل به افرادی پرداخت میشود که قرار است در ارتباط با حملات تروریستی از ایران غرامت دریافت کنند

ارزش آسمانخراش شماره ۶۵۰ در خیابان پنجم محله منهتن در نیویورک آمریکا ۵۰۰ میلیون دلار برآورد شده است. ۴۰ درصد از آسمانخراش ۳۶ طبقه منهتن در مرکز نیویورک متعلق به شرکتهای "آسا"، وابسته به بانک ملی ایران و ۶۰ درصد دیگر متعلق به "بنیاد علوی" وابسته به بنیاد مستضعفان است. بنیاد علوی پیش از انقلاب ۵۷ "بنیاد پهلوی" نام داشت. 


بنابراين هر ايرانى بايد در اين ماجرا حدود ٦دلار هزينه كثافت كارى حكومتش را بدهد. البته اين منهاى هزينه ايست كه قبل از اين خرج خود تروريستها و سگهاى حكومتى گشته است

بهمن ۱۹، ۱۳۹۲

به گور ببر

جنتى: آرزوى امام خمينى اين بود كه با آمريكا بجنگد

او اين آرزو را با خود به گور برد، شما هم خواهشأ به گور ببر و دست از سر اين مردم بردار


دی ۱۹، ۱۳۹۲

به ياد سعيدى سيرجانى


خـبـر دارى اى شيخ دانا که من

خدا ناشناسم  خدا ناشنـاس

 نه سربسته گويم دراين ره سخن

نه  ازچوبِ  تکفير دارم هراس

 زدم چون قـدم ازعـدم در وجود

خدايـت  بـرم اعتبارى نداشت

 خـداى تو ننگيـن و آلوده بــود

پرستيدنـش افـتخارى نداشـت

خـدائى بديـنـسان اســيـرنـيـا ز

که برطاعت چون توئى بسته چشم

خـدائى که بـهـر دو رکعت نماز

گرآيد به رحم وگرآيد به خشـم

خـدائى که جـز در زبان عـرب 

بـه ديگـر زبـانى نـفـهـمـد کلام

خـدائى که نـاگـه شود درغضب

بسوزد به کين خرمن خاص وعام

خـدائى چنان خودسر و بـلهـوس

 که قهرش كـنـد بـيگناهان تباه

بـه پـاداش خـشنودى يک مگـس

ز دوزخ رهاند تنـى  پرگناه

خــدائى کـه بـا شـهـپـر جـبرئيل

کند شهـرى آباد را زير و رو

خــدائى کـه درکـام دريـاى نـيـل

برد لشکر بى کرانى   فرو

خــدائى کـه بى مزد مـدح و ثـنـا

نگردد به کار کسـى چاره ساز

خدا نيسـت بـيـچاره، ورنه چـرا

به مدح و ثناى  تو دارد نيـاز

خداى توگه رام و گه سرکش است

چو ديوى که اش بايد افسون کـنند

دل او به دلال بازى خوش است

و گرنه شفاعتگران چون کننــد

 خـداى تـوبا وصـف غلمان و حـور

 دل  بـنـده گـان را به دسـت آورد

به مکر و فريب و به تهديد و زور 

به زير نگين هر چه هـسـت  آورد

خـداى تو مانند خان مغول

به تهديد چون برکشد تيغ حکم

ز تهديـد آن کـارفـرماى کـل

بمانند کرٌوبيان   صم  و بکم

چو درياى قهرش درآيد به موج

ندانـد گـنه کاره از بـى گناه

به دوزخ درون افـکند فوج فوج

مسلمان و کافر ،  سپيد وسياه

خـداى تــو انــدرحـصـار ريــا

نهان  گشته  کز کس نبيند  گزند

کسى دم زند گر به چون و چرا

به  تکفير  گـردد  چـماقش بـلند

خــداى تـو با خـيـل کـرٌ و بيان

به عرش اندرون  بزمکى  ساخته

چوشاهى که ازکار خلق جهان 

بـه کـار حـرمخانـه پـرداخـته

نهان گشته در خلوتى  تو به تو 

به درگاه  او جز ترا راه نيست

توئـى  مـحرم او که ازکار او

کسى در جهان جز توآگاه  نيست

تو زاهد بدينسان خـدائى بـناز

 که مخلوق  طبع  کج انديش تست

اسير نياز است و پابـست آ ز

خدائى  چنين لايق ريش  تســت 

نه پنهان نه سربسته گويم سخن

خدا نيست اين جانور، اژدهاست

مرنج از من اى شيخ دانا که من

خدا ناشناسم اگر اين خداست


سعيدى سيرجانى